|
طنزيمات برنامه هاي گروه كوه
برنامه
: پياده روي در جنگل
مكان
: روستاي دَلِسم - ويسَر در حوالي روستاي كندلوس – جاده چالوس
زمان
: روز پنجشنبه و جمعه مورخه 13 و 14 تيرماه 1387
سرپرست
: سركار خانم مريم بيات
راهنما
: آقاي مهندس مير علي حسيني
تعداد
افراد شركت كننده : 35 نفر
محل
حركت : ساعت 6:30 صبح از جلوي دانشگاه امير كبير
***********************
اين
حكايت واقعي نيست و جنبه تمثيلي و طنز دارد و تشابه اسامي بكار رفته
كاملاً تصادفي ميباشد .
سيمرغ در جنگل
برگرفته از كتاب منطق الطير
عطار نيشابوري
راويان اخبار و طوطيان شکر شکن شيرين گفتار
حکايت و روايت همي نموده اند که در
روزگاران قديم طايفه اي از دانشمندان و مهندسان (مرغان) همه در مجمع " شوراي
صنفي" جمع آمدند تا برای خود پادشاهی برگزینند امّا نمی دانستند
که چه کسی لایق این پادشاهی است به خاطر همین ، تلاش آنان برای یافتن پادشاه بی
ثمر می ماند تا این که روزی هدهد (مير علي) آمد و گفت : من پادشاهی را
می شناسم که از همه برتر و
بهتر است پادشاهی که نامش سیمرغ است اما برای رسیدن به این پادشاه
باید راه طولانی كوه قاف را پيمود كه از جنگل هاي روستاي دَلِسم – ويسَر در
جاده چالوس ميگذرد .
دانشمندان و مهندسان (مرغان) پس از مدتی صحبت
با هدهد پذیرفتند و گفتند :اینک برای طی کردن این راه
باید برای خود رهبری برگزینیم تا ما را در این
راه طولانی همراهی و سرپرستي کند پس برای انتخاب رهبر ، قرعه کشی
کردند و قرعه به نام "مريم خاله" افتاد
بنابراین جمیع دانشمندان و مهندسان (مرغان) پذیرفتند که با "سرپرستي
مريم خاله" و "راهنمايي هدهد مير علي" راه
را برای رسیدن به "سیمرغ" (پادشاه اصلی) آغاز کنند .
دانشمندان و مهندسان (مرغان) قبلاً
با "عطار نيشابوري" آشنا بودند چون فقط از دكان او
عطر و گلاب ، گل گاو زبان ، زردچوبه - چايي و ادويه جات و ....
ميخريدند ، بدين سان آنها باهم همپيمان شدند كه هرچه سريعتر راهي اين سفر خطر ناك
يا به عبارتي "برنامه گل گشت" شوند و گفتند حال كه ما دستمان به
عطار نمي رسد بهتراست ميعادگاه خود را زير حافظ و امير كبير بگذاريم (البته
پل حافظ) كه ازفضايل اين مردان بزرگ هم بهره مند شويم . بالاخره روز موعود فرا
رسيد و ساعت 7 صبح همه مرغان راهي سفر خطر ناك خود شدند .
آنها ازجاده كرج - چالوس رفتند رفتند رفتند تا
به كنار فروشگاه دهاتي و ماهان رسيدن و براي خوردن صبحانه توقف نمودن و البته دو
تن از افراد با تجربه و سينه سوخته تاب فراق نياورده و به خاطر شور و اشتياق
زياد خود را به درون نهر آب انداخته و تني به آب زدند . بعد از خوردن صبحانه ،
دوباره به را افتادند و از مسير مرزن آباد – كُجور رفتند رفتند رفتند تا
هنگام ظهر به جنگل روستاي دَلِسم – ويسَر رسيدند . همگي با رهبري سرپرست (مريم
خاله) و راهنمايي هدهد (مير علي) حركت در جنگل راآغاز نمودند .
زيباي هاي جنگل خيلي زياد بود و
دانشمندان و مهندسان (مرغان) همه محو تماشا و سرپرست (مريم خاله)
نگران و دايماً هشدار مي داد كه مبادا از بقيه جدا شويد و جا بمانيد كه
خطرها در پيش است . و احتمال دارد خرس گنده ، گربه نره يا روباه مكّار
گولتان بزنند و بلايي به سرتان بياورند .
بعد از چند ساعت پياده روي در جنگل
و با تاريك شدن هوا ، هدهد (مير علي) گفت امشب را در اين منزل
اطراق مي كنيم . كه اين سخن همه دانشمندان و مهندسان (مرغان) را خوش آمد و و
سريع به دو دسته تقسيم شدند گروهي چوب براي سوزاندن جمع كردند و گروهي ديگر چادرها
را برپا نمودند . بعد از روشن شدن آتش همه به دورش جمع شدن و برنامه معارفه
انجام شد و جذاب تر از آن برگزاري كلاس فشرده آموزشي با عنوان "دفع
گزندگان سمي و خطرناك به نامهاي كبري و مرجان " بود با قبولي تضميني و
صددرصد رايگان . البته با نمايش و انجام حركات پانتوميم توسط تني چند از مرغان
هنرمند و همچنين مرور درس "چگونه با رعد برق مهربان باشيم"
كه براي همگان جالب بود . و بعدش هم خواب با اعمال شاقه و سرو صداي مرغان
ذوق زده .
باري فردا صبح سرپرست (مريم خاله) همه
را شمارش كرد و نتيجه را به هدهد (مير علي) گزارش داد و او
چندين ساعت به ليست اسامي نگاه كرد و خنديد و اشك
شوق ريخت و فرياد زد"اي جماعت از خودتان شادي در وكنيد " كه ما
به كوه قاف رسيديم و اگر خوب دقت كنيد شما سي نفر همان سيمرغ اصلي هستيد و ما ديگر
به راه ادامه نخواهيم داد و به ما مقصود خود رسيده ايم و از همين مسيري كه
آمده ايم بر ميگرديم .
همه مرغان از اين خبر خوشحال شدند و به
يكديگر تبريك مي گفتند و بعد از چندين بار شمارش معلوم گرديد كه سي و پنج
نفر هستند ولي اصلاً به روي خودشان نياوردند و با صداي بلند ميخنديدند و
پايكوبي ميكردند و ميگفتند " ما دو تا گيلاسيم هي "
"سيمرغ اصلي هستيم تا شب همينجا هستيم" " آهويي دارم
خوشگله فرار ..."
گروه سي و پنج نفره
"سيمرغ" با خوشحالي تمام و براي رساندن اين پيروزي و موفقيت به گوش
جهانيان از كوه قاف پائين آمدند و مسير بازگشت را در پيش گرفتند . وشب هنگام
به تهران رسيدند .
كوه نامه باب هفتم حكايت سيمرغ در جنگل
مجمعی کردند مرغان
جهان
در اتاقِ "شورا " ميان ساختمان
جمله گفتند سرپرست روزگار
امتحانامون تموم شد
برنامه بزار
هدهد آشفته دل پر
انتظار
در میان جمع آمد بی قرار
گفت ای مرغان به چالوس
ميرويم با اتوبوس يا
ميني بوس ميرويم
جملگي بايد رويم تا
جنگل
دور شويم از مردمان
انگل
رفته است از شهر برون سيمرغ ما
گويي يا گشته ملول
از دست ما
كوله كفش كلاه رخت و
لباس
با خود آريد تا
نباشيد آس و پاس
سرپرست فرمود فردا هفت
صبح
جملگي جمع ميشويد در زير پل
عزم راه كردند و رفتن اين
گروه
تا رسيدند بر درختان هلو
سينه ي سوخته به نهر آب زدند
در درون آب هي
فرياد زدند
ممدا ميگفت ای پرندگان بر و بحر
من
نیم مرغی چو مرغان دگر
در ادب خود را بسی پرورده
ام
همچو مرتاضان ریاضت کرده ام
هم مجيد با جامه گان خيس
خود هيچ نبودش
ترسي حتي يك نخود
ظهر هنگام رسيدن بر
قرار
پس كمي راه رفتن تا نهار
بعد از آن حركت شدن تا
شامگاه هدهد
دانا بگفت اين خوابگاه
يك گروه چوبهاي خشك جمع مي كند
يك گروه چادر برپا مي كند
شعله هاي آتش در مي
كشيد همزمان
با آن گروه جيغ ميكشيد
هم كلاس عقرب و هم مار
بود
نام آنها مرجان و
كبري بود
بعد هر كسي نامش
بگفت
رشته
و سال ورودش را بگفت
هر كسي چيزي بياورد
بخورد
پس شدن در كيسه هاي خواب خود
جمع مرغان صبح شمارش ها شدند
شد مشخص سي و پنج تن شدند
هدهد دانا غذايش را
بخورد
خنده اي كرد چون كسي ديشب نَمرد
پس بگفتا يافته ام سيمرغ را
چون
كه دقت كرده ام اين ليست را
ما ز كوه قاف پائين مي رويم
ما
زبالائيم بالا مي رويم
تا توانيد خنده و شادي كنيد
تا
به تهران ميرسيم بازي كنيد
هفت شهر عشق را "عطار"
گشت عاقبت از
راه چالوس رفت به رشت
محمود
مرادي - 15/04/1387
|