درگذشت پدربزرگ گرامیتان را خدمت شما و خانواده محترم تسلیت عرض می نماییم.
روابط عمومی گروه کوهنوردی پلیمر
درگذشت پدربزرگ گرامیتان را خدمت شما و خانواده محترم تسلیت عرض می نماییم.
روابط عمومی گروه کوهنوردی پلیمر
شب مانی پیازچال
پنج شنبه و جمعه
قرار: ۶شب - کفش ملی تجریش
کیسه خواب و لباس گرم فراموش نشه ![]()
(ضمناْ با توجه به نظر هیات رئیسه گروه، برنامه گهر و اشترانکوه نیازی به پیش برنامه ندارد و الزامی برای شرکت در این برنامه وجود ندارد)
بدون شرح!!!
بی احتیاطی در بند یخچال باز هم سانحه آفرید
به نقل از:
روز جمعه به اتفاق بچه های گروه در منطقه بندیخچال بالای زمین فوتبال بر روی تراورس آلن در حال تمرین سنگ کوتاه بودیم که ناگهان ( در حدود 12:30) متوجه شدیم که همه با یک نگرانی خاصی بسوی سنگ چکمه می دوند و می گویند یک نفر از روی سنگ پرت شده است ما هم برای کمک به آنجا رفتیم که متاسفانه دیدیم یک از کارآموزان خانم ( دقیقا نمی دانم برای کدام گروه بود ؟!!) در حین فرود بر روی مسیر ریش سنگ چکمه بخاطر نداشتن خودحمایت و کارابین پیچ از بالای سنگ به سمت پایین سقوط کرده است که خوشبختانه یکنفر پایین بوده است و بر روی آن نفر برخورد می کند که فقط منجر به شکستگی دست و پا از ناحیه زانو می شود و نفر پایین که آقای میانسالی بود سرش به یکی از سنگهای اطراف برخورد می کند بعد از تماسهای که سنگنوردان آنجا با کمیته امداد داوودی داشتند امدادگران به محل می آیند و اقدامات اولیه بر روی مصدومان را انجام می دهند و در همان لحظات گویا آنان با بالگرد امداد برای انتقال مجروحان به پایین تماس می گیرند که پس از 20 دقیقه دیدیم یک فروند بالگرد متعلق به ناجا به سوی دره می آید که در ابتدا چون بدرستی منطقه را نمی شناخت به سمت دره اوسون و ایستگاه 5 تله کابین توچال حرکت می کند و پس از شناسایی محل حادثه ( بعد از 20 دقیقه ) به سمت زمین فوتبال بندیخچال فرود می آید و مصدومان را با بالگرد به پایین منتقل می کنند .
نکته قابل توجه
موارد ایمنی که بطور مکرر در تمامی دوره ها آموزشی کوهنوردی گفته می شود برای جلوگیری از هرگونه حادثه می باشد و حتما باید رعایت شود ( از جمله داشتن کلاه ایمنی در حین فرود و صعود از سنگها و همچنین موارد تکنیکی خودحمایت و استفاده صحیح از ابزارآلات سنگنوردی )
گزارش از فریبرز روزبهانی
در ادامه عکس های مربوط به سانحه درج گردیده
پنداشتی،
چون کوه، کوه خامش دمسردم؟
بی درد، سنگ ساکت بی دردم؟
- نی؛
قله ام،
بلندترین قله غرور.
اینک درون سینه من التهابهاست.
هرگز گمان مبر،
شد خاطرات تلخ فراموشم
هرچند
نستوه کوه ساکت و سردم
آتشفشان مرده خاموشم.
شعر از حمید مصدق
از طرف ممد
در حین خوندن مطلب زیر سعی کنین خودتون رو در شرایط ذکر شده تصور کنین.
اگه شما بودید چه می کردید؟؟؟
الان که راحت نشستین، حتماْ به این موضوع فکر کنین، شاید یه زمانی مجبور بشین به این موضوع فکر کنین که دیگه دیر شده...
لطفاْ نظرات خود را در بخش نظرات وارد کنید تا همه استفاده کنن.
دماوند و صاعقه

هیچوقت فکر نمیکردم روزی در معرض خطر جدی رعد و برق قرار بگیرم اون هم در ارتفاع ۵۰۰۰ متری!! حالا که خوب بررسی میکنم میبینم تمام خاطرات پر استرس کوهنوردی من مربوط به قرار گرفتن در شرایط مستعد صاعقه بوده است. چهارشنبه بعد از ظهر دو ساعت از اداره مرخصی گرفتم زودتر اومدم خونه کوله ای که دیشب بسته بودم برداشتم و رفتیم رینه. ساعت ۸ شب با کوله های ۱۸ کیلویی از گوسفندسرا حرکت کردیم. واقعا نفس گیر بود. ۱۱:۳۰ شب به بارگاه رسیدیم. اونقدر خسته بودیم که توان چادر زدن نداشتیم. داخل پناهگاه همه خواب بودند. یه جای نه چندان مناسب دم در پیدا کردیم و خوابیدیم. صبح همنوردم که خیلی وقت بود تو ارتفاع نیومده بود حال مساعدی نداشت به همین دلیل با چند ساعت تاخیر ۱۰:۳۰ صبح تمام وسایل رو جمع کردیم و به سمت قله به راه افتادیم. برنامه مان این بود که یک شبمانی روی قله داشته باشیم و فردا با کوله حمله به سمت پناهگاه سیمرغ رفته و دوباره صعود کنیم!!! میدونستیم یکنفر ۱۵ روزه که تو کاسه قله چادر زده ( آقا رضا) و آقای باقر پور میگفت از وقتی رفته اون بالا بست نشسته هوا دگرگون شده و همش بارون میاد. کلا این چند روز از نیمه های شب تا صبح ساعت ۹ هوا صاف بود و بعد از اون مه و بعد از ظهر بارندگی. موقعی که ما راه افتادیم آفتابی بود بعد مه شد سرد شد نم نم بارون اومد . دماوند هم خیلی دلش میخواست روی ما بچه پررو هارو کم کنه یا شاید کار دعا های آقا رضا بود که دوست نداشت کسی بره تو قله و خلوت تنهاییش رو بهم بزنه!! دماوند هر لحظه شرایط رو برای ما بدتر میکرد ولی ما عین خیالمون نبود. دستهام از سرما بی حس بود. آبشار رو رد کرده بودیم. سه ساعت و نیم بود که صعود میکردیم. تقریبا تمام کسانی که امروز قصد قله کرده بودند برگشتند. دوباره قله خودی نشون داد و تگرگ فرستاد به درشتی یک نخود. ولی ما به دماوند میخندیدم که هر کاری بکنی ما امشب روی قله میخوابیم. ده دقیقه بی خیال تگرگ ادامه دادیم اما بارش اونقدر زیاد شد که مجبور شدم برای پوشیدن کاپشن گورتکس کوله رو در بیارم. کاپشن و پوشیدم در عرض چند ثانیه همه جا سفید شد. میخواستم کوله رو بندازم پشتم و راه بیفتم که رعد و برق مهیبی زیر پامو خالی کرد. انگار کنار گوشم بمب ترکوندند. صدای وحشتناکی داشت که قابل توصیف نیست. سریع کوله و باتوم ها را از خودم جدا کردم. دوستم که برای درآوردن بادگیرش اول مجبور شد کپسول گاز رو برداره به گفته خودش انگار برق داشت و همه چیز صدا ی جیز جیز !! میداد! همون لحظه رعد و برق بعدی با شدت بیشتر نزدیک ما به زمین برخورد کرد. دوستم فریاد بلندی کشید و کوله با وسایلش پخش زمین شد. هر چی تو دستش بود پرت کرده بود. بادگیرشو پوشید و دوید. انگار وسط جهنم بودم با تمام استرسی که داشتم کوله ها رو جمع کردم و کشیدم زیر یک سنگ بزرگ و منم د فرااااااااااااااااااار !! هر ده ثانیه میزد نمیدونم اسمشو صاعقه بزارم یا رعد و برق اما واقعا کوه میلرزید و قلوه سنگها زیادی از بالا میریخت. یکی از اون رعد و برق ها درست کنار من خورد. خوردم زمین. درد شدیدی در بازوی چپم احساس میکردم که مطمئنا به علت زمین خوردن نبود. دردی که بعدا تا پشت گردنم کشیده شد. در شرایط بحرانی بودم نمیدونستم بهترین راه کدومه. پناه گرفتن زیر یک سنگ ؟ ارتفاع کم کردن؟ از دره ها و بین دو یال فرود آمدن؟ حالا این دماوند بود که پیروزمندانه به ما میخندید!!
سنگ مناسبی برای پناه گرفتن پیدا نکردم ضمن اینکه با همنوردم به توافق نمیرسیدم او هم بشدت ترسیده بود. باید اونم متقاعد میکردم که ما داریم بهترین کار رو انجام میدیم. به مغزم فشار می آوردم تا مقالاتی که درباره صاعقه خونده بودم رو بیاد بیارم. چهره شیرین و محمد سعادتی همش جلوی نظرم بود حس میکردم قربانی بعدی من هستم. از وسط یک دره مانند سریع فرود آمدیم و در عرض بیست دقیقه از ارتفاع ۵۰۰۰ رسیدیم به بارگاه.
باورم نمیشد که زنده ام ضمن اینکه دست چپم خیلی درد میکرد و تقریبا از کار افتاده بود. غروب پنجشنبه است. با حسرت سنگ مثلث رو نگاه میکنم. قرار بود امشب روی قله چادر بزنیم اما حالا خیس و خسته توی بارگاه سوم هستیم و همه وسایلمون هزار متر بالاتر از ما !!!
...
برگرفته از وبلاگ http://anapourna.persianblog.ir/
شرکت کنندگان : تهمینه عنایتی , بهناز رنجبر , دانیال رویانی , مرتضی بدریپور , مهدی زمردی , محمود ارغیانی سرپرست برنامه : تهمینه عنایتی گزارشنویس : تهمینه عنایتی برنامه :برای این تاریخ در تقویم گروه برنامهی صعود به قلهی سبلان در نظر گرفته شده بود اما به علت مشکلاتی که هفتهی آخر پیش آمد برنامهی صعود به هم خورد و برنامهی توچال شهرستانک از کلکچال جایگزین شد ,علارغم وجود احتمال گرمازدگی به خاطر صعود هنگام بعد از ظهر چون برای صعود به قله کلکچال و خوابیدن در توچال نیاز به زمان زیادی داشتیم مجبور شدیم که قرار رفت را ساعت 14:00 دم در اول پارک جمشیدیه بگذاریم با این حال یکی از چادرهای 4 نفرهی گروه را با خود بردیم تا در صورت نیاز بتوانیم روی قله لزون یا خط الرأس لزون توچال بخوابیم ,قرار بر این بود که ناهار خورده شود تا در ابتدای برنامه وقتی برای صرف آن تلف نشود ,شروع حرکت اندکی پراکنده بود یکی از بچهها ساعت 12:30 به پناهگاه کلکچال رسید ,نفر دوم ساعت 15:00 به آنجا رسید و 4 نفر باقی به خاطر تأخیر 0.5 ساعتهی یکی از آنها ساعت 14:30 از دم در پارک حرکت کردند و ساعت 16:15 به پناهگاه رسیدند و چون ناهار نخورده بودند 1 ساعت در آنجا توقف داشتند ,سرانجام تمام بچههای گروه ساعت 18:00 در زین اسبی به هم رسیدیم و پس از 15 دقیقه استراحت حرکتمان را به سمت قلهی کلکچال آغاز کردیم ,زمانبندی کلی استراحت به صورت 1 ساعت حرکت و 10 دقیقه استراحت بود ,خوشبختانه برخلاف انتظار ما هوا کاملا خنک بود ساعت 19:20 به قله کلکچال و ساعت 21:15 به قله لزون رسیدیم ,خط الرأس لزون توچال به علت ارتفاع زدگی یکی از بچههای گروه بسیار کند طی شد امکان توقف و شبمانی روی خط الرأس نیز به خاطر هوای ناپایدار منطقه وجود نداشت ,سرانجام پس از حدود 70 دقیقه استراحت در طول راه ساعت 00:45 به قلهی توچال رسیدیم ,حین صعود به غیر از شربت ,شکلات و بیسکوییت چیز دیگری صرف نشد و عملا شام حذف شد ,خوابیدن در قله به خاطر سرما و سر و صدای جانپناه چندان راحت نبود ,ساعت 5:30 بیدار شدیم پس لز خوردن صبحانه و جمع کردن کولیها ساعت 6:30 از جانپناه خارج شدیم یکی از بچههای گروه از ما جدا شد و از مسیر درهی اوسون برگشت ,پس از خداحافظی ما به ایستگاه 7 رفتیم و از آنجا عازم شهرستانک شدیم در راه حدود 30 دقیقه استراحت داشتیم و ساعت 11:45 به ابتدای شهرستانک رسیدیم پس از استراحت و خوردن ناهار ساعت 14:00 حرکت کردیم و ساعت 15:30 به جاده رسیدیم و برنامه پایان یافت .
بدون شرح...!

عجب خارهایی!!!

برفراز قله کلکچال ۲ (البته به روایتی۱)

عکس دسته جمعی در قله لزون!!!!!!(یه کم دقت کنین، همه چیز مشخص می شه)

پس از شب مانی در توچال، حرکت به سمت ایستگاه ۷

تو این بیابون که همه ی کوهها و تپه ها خاکیه، این همه سنگ ازکجا اومده؟؟
آخه از کجا؟؟!!!

اتراق در شهرستانک(زیر درخت همیشگی)
حیف که چایی نخوردیم![]()

و چقدر خوشگله این شهرستانک...

این نامردا کمین گرفتن تا منو با هسته بزنن...!!
همین شماهایید که باعث می شید دنیا نذاره ما انرژی هسته ای داشته باشیم...والا
آخ....!!(یه هسته خورد تو چشمم)
ا
دانیال، تو می تونی...

ــ اين مردمان، به «نفاق»، خوشدل ميشوند، و به «راستي»، غمگين ميشوند!
او را گفتم:
ــ مرد بزرگي، و در عصر، يگانهاي!، خوشدل شد، و دست من گرفت، و گفت:
ــ مشتاق ] تو [ بودم، و مقصر بودم!
و پارسال، با او راستي گفتم، خصم من شد، و دشمن شد. عجب نيست اين؟!
با مردمان، به نفاق ميبايد زيست، تا در ميان ايشان، با خوشي باشي! ...
ــ راستي آغاز كردي؟!
ــ به كوه و بيابان بايد رفت!»
(مقالات شمس )
در هفته جاری ؛
کوهنوردان به برودپیک حمله می کنند !
بنا بر گزارش سرپرست تیم ملی ؛ کوهنوردان مجددا عزیمت خود را از کمپ اصلی به سمت کمپ های بالاتر آغاز کرده اند و با توجه به گزارش های هواشناسی مبنی بر شرایط مساعد جوی در روزهای دوشنبه و پنج شنبه هفته جاری ، به احتمال قوی در یکی از روزهای یاد شده برای صعود به قله تلاش خواهد شد .
به گفته سعید جواهر پور ترکیب احتمالی تیم حمله از این قرار است : امیر حسین جابر انصاری ، اسماعیل سپهری ، مقبل هنرپژوه ، حسین صالحی ، حامد کرامت و همراهی دکتر بهپور .
برگرفته از:
http://www.koohnevesht.blogfa.com/
قله کلکچال- قله لزون - قله توچال
برگشت از مسیر شهرستانک
قرار: پنج شنبه ۴/۵/۸۶- ساعت ۱۳- درب اصلی پارک جمشیدیه
زمان برگشت: جمعه عصر
وسایل لازم: کوله- کیسه خواب- کفش مناسب- بطری ۱.۵ لیتری(۲ عدد)- لباس گرم- کرم ضد آفتاب- کلاه آفتابی- دستکش- کلاه
وعده های غذایی: صبحانه - ناهار - شام(هر کدام یک وعده)-بیسکویت ساقه طلایی-تنقلات
شماره تماس جهت هماهنگی: ۰۹۱۲۵۸۰۱۵۹۸