تبليغاتX
گروه کوهنوردی دانشکده پلیمر پلی تکنیک

طنزيمات برنامه هاي گروه كوه

 

برنامه : پياده روي در جنگل

مكان : روستاي دَلِسم - ويسَر  در حوالي روستاي كندلوس – جاده چالوس

زمان : روز پنجشنبه و جمعه مورخه 13 و 14 تيرماه 1387

سرپرست : سركار خانم مريم بيات

راهنما : آقاي مهندس مير علي حسيني

تعداد افراد شركت كننده : 35 نفر

محل حركت : ساعت 6:30 صبح از جلوي دانشگاه امير كبير

 

***********************

 

اين حكايت واقعي نيست  و جنبه تمثيلي و طنز دارد و تشابه  اسامي بكار رفته كاملاً تصادفي ميباشد  .

 

سيمرغ در جنگل

برگرفته از كتاب منطق الطير عطار نيشابوري

راويان اخبار و طوطيان شکر شکن شيرين گفتار حکايت و روايت همي نموده اند که در روزگاران قديم طايفه اي از دانشمندان و مهندسان (مرغان) همه در مجمع " شوراي صنفي" جمع آمدند تا برای خود پادشاهی برگزینند امّا نمی دانستند که چه کسی لایق این پادشاهی است به خاطر همین ، تلاش آنان برای یافتن پادشاه بی ثمر می ماند تا این که روزی هدهد (مير علي)  آمد و گفت : من پادشاهی را می شناسم که از همه برتر و بهتر است پادشاهی که نامش سیمرغ است  اما برای رسیدن به این پادشاه باید راه طولانی كوه قاف را پيمود كه از جنگل هاي روستاي دَلِسم – ويسَر در جاده چالوس ميگذرد  .

دانشمندان و مهندسان (مرغان) پس از مدتی صحبت با  هدهد  پذیرفتند و گفتند :اینک برای طی کردن این راه باید برای خود رهبری برگزینیم تا ما را در این راه طولانی همراهی  و سرپرستي کند پس برای انتخاب رهبر ، قرعه کشی کردند  و قرعه به نام "مريم خاله" افتاد  بنابراین جمیع دانشمندان و مهندسان (مرغان)  پذیرفتند که با "سرپرستي مريم خاله" و "راهنمايي هدهد مير علي"  راه را برای رسیدن به "سیمرغ"  (پادشاه اصلی) آغاز کنند .

دانشمندان و مهندسان (مرغان)  قبلاً  با "عطار نيشابوري" آشنا بودند چون  فقط از دكان او عطر و گلاب ، گل گاو زبان ، زردچوبه -  چايي و ادويه جات و ....  ميخريدند ، بدين سان آنها باهم همپيمان شدند كه هرچه سريعتر راهي اين سفر خطر ناك يا به عبارتي "برنامه گل گشت" شوند  و گفتند حال كه ما دستمان به عطار نمي رسد بهتراست ميعادگاه خود را زير حافظ  و امير كبير بگذاريم (البته پل حافظ) كه ازفضايل اين مردان بزرگ هم بهره مند شويم . بالاخره روز موعود فرا رسيد و ساعت 7 صبح همه مرغان راهي سفر خطر ناك خود شدند .

آنها ازجاده كرج - چالوس رفتند رفتند رفتند تا به كنار فروشگاه دهاتي و ماهان رسيدن و براي خوردن صبحانه توقف نمودن و البته دو تن از افراد با تجربه و سينه سوخته تاب فراق نياورده  و به خاطر شور و اشتياق زياد خود را به درون نهر آب انداخته و تني به آب زدند . بعد از خوردن صبحانه ، دوباره به را افتادند و  از مسير مرزن آباد – كُجور رفتند رفتند رفتند تا هنگام ظهر به جنگل روستاي دَلِسم – ويسَر رسيدند . همگي با رهبري سرپرست (مريم خاله) و راهنمايي هدهد (مير علي) حركت در جنگل راآغاز نمودند .

 زيباي هاي جنگل خيلي زياد بود و دانشمندان و مهندسان (مرغان)  همه محو تماشا و سرپرست (مريم خاله) نگران و دايماً هشدار مي داد كه مبادا  از بقيه جدا شويد و جا بمانيد كه خطرها در پيش است . و احتمال دارد خرس گنده ، گربه نره يا روباه مكّار گولتان بزنند و بلايي به سرتان بياورند .

 بعد از چند ساعت پياده روي در جنگل  و با تاريك شدن هوا ، هدهد (مير علي) گفت  امشب را در اين منزل  اطراق مي كنيم . كه اين سخن همه دانشمندان و مهندسان (مرغان) را خوش آمد و و سريع به دو دسته تقسيم شدند گروهي چوب براي سوزاندن جمع كردند و گروهي ديگر چادرها را  برپا نمودند . بعد از روشن شدن آتش همه به دورش جمع شدن و برنامه معارفه انجام شد و جذاب تر از آن برگزاري كلاس فشرده آموزشي با عنوان "دفع گزندگان سمي و خطرناك به نامهاي كبري و مرجان " بود با قبولي تضميني و صددرصد رايگان . البته با نمايش و انجام حركات پانتوميم توسط تني چند از مرغان هنرمند و همچنين  مرور درس "چگونه با رعد برق مهربان باشيم" كه براي همگان جالب بود . و بعدش هم  خواب با اعمال شاقه و سرو صداي مرغان ذوق زده  .

باري فردا صبح سرپرست (مريم خاله) همه را شمارش كرد و نتيجه را به هدهد (مير علي) گزارش داد  و  او  چندين ساعت به ليست اسامي  نگاه كرد  و  خنديد و  اشك شوق ريخت و فرياد زد"اي جماعت از خودتان شادي در وكنيد " كه ما به كوه قاف رسيديم و اگر خوب دقت كنيد شما سي نفر همان سيمرغ اصلي هستيد و ما ديگر به راه ادامه نخواهيم داد و به ما مقصود خود رسيده ايم و  از همين مسيري كه آمده ايم بر ميگرديم .

 همه مرغان از اين خبر خوشحال شدند و به يكديگر  تبريك مي گفتند و بعد از چندين بار شمارش معلوم گرديد كه سي و پنج نفر هستند ولي اصلاً به روي خودشان نياوردند و با صداي  بلند ميخنديدند و پايكوبي ميكردند و  ميگفتند " ما دو تا گيلاسيم هي " "سيمرغ اصلي هستيم تا شب همينجا هستيم" " آهويي دارم خوشگله  فرار ..."

گروه سي و پنج نفره "سيمرغ" با خوشحالي تمام و براي رساندن اين پيروزي و موفقيت به گوش جهانيان از كوه قاف پائين آمدند و  مسير بازگشت را در پيش گرفتند . وشب هنگام به تهران رسيدند .

كوه نامه باب هفتم  حكايت سيمرغ در جنگل

مجمعی کردند مرغان جهان                   در اتاقِ "شورا " ميان ساختمان

جمله گفتند سرپرست روزگار                 امتحانامون تموم شد برنامه بزار

هدهد آشفته دل پر انتظار                     در میان جمع آمد بی قرار

گفت ای مرغان به چالوس ميرويم           با اتوبوس يا ميني بوس  ميرويم

جملگي بايد رويم تا جنگل                     دور شويم از مردمان  انگل

رفته است از شهر برون سيمرغ ما          گويي يا  گشته ملول از دست  ما

كوله كفش كلاه  رخت و لباس                با خود آريد تا نباشيد  آس و پاس

سرپرست فرمود فردا هفت صبح             جملگي جمع ميشويد در زير پل

عزم راه كردند و رفتن اين گروه                تا رسيدند بر درختان هلو

سينه ي سوخته به نهر آب زدند              در درون آب هي فرياد زدند

ممدا ميگفت ای پرندگان بر و بحر            من نیم مرغی چو مرغان دگر

در ادب خود را بسی پرورده ام                همچو مرتاضان ریاضت کرده ام

هم مجيد با جامه گان خيس خود            هيچ نبودش ترسي حتي يك نخود

ظهر هنگام رسيدن بر قرار                      پس كمي راه رفتن تا  نهار

بعد از آن حركت شدن تا شامگاه            هدهد دانا بگفت اين خوابگاه

يك گروه چوبهاي خشك جمع مي كند      يك گروه چادر برپا مي كند

شعله هاي آتش در مي كشيد               همزمان با آن گروه جيغ ميكشيد

هم كلاس عقرب و هم مار بود                نام آنها مرجان و كبري بود

بعد هر كسي نامش بگفت                    رشته و سال ورودش را بگفت

هر كسي چيزي بياورد بخورد                  پس شدن در كيسه هاي خواب خود

جمع مرغان صبح شمارش ها شدند        شد مشخص سي و پنج تن شدند

هدهد دانا غذايش را بخورد                    خنده اي كرد چون كسي ديشب  نَمرد

پس بگفتا يافته ام سيمرغ را                 چون كه دقت كرده ام اين ليست را

ما ز كوه قاف پائين مي رويم                  ما زبالائيم بالا مي رويم

تا توانيد خنده و شادي كنيد                   تا به تهران ميرسيم بازي كنيد

هفت شهر عشق را "عطار" گشت            عاقبت از راه چالوس رفت به رشت

محمود  مرادي   -         15/04/1387
+ نوشته شده توسط در دوشنبه 17 تیر1387 و ساعت 12:6 |

برنامه : صعود به قله الوند

مكان : شهرستان همدان

زمان : روز پنجشنبه و جمعه مورخه 19 و 20 ارديبهشت 1387

سرپرست : آقاي مهندس محمد رضا شمشيري

راهنما : آقاي مهندس مجتبي زينال

تعداد افراد شركت كننده : 17 نفر

محل حركت : ساعت 6:30 صبح از ترمينال آزادي (غرب)

 

یک راز از هزار راز الوند

توضيح: ميرزا محمود خان کاتب به پيروي از مرشد خود شيخ ابو محمد (اعلي اله المقامه) راپورت وقايع الوند را به طور کميک مکتوب نموده و افعال محيرالعقول از بابت سفرنامه را می نگارد.

آن محرم اسرار؛ آن مقرب انوار، آن هر درب بسته‌ای را مفتاح، منشاء پليمر و قانون و سه‌گاه، آن فرزند پلي تكنيك  و شاگرد امير كبير " شیخ ابو محمد شمشيري" ، از نوابغ روزگار و ملازم کردگار بود.

باري او پس از چهل شبانه روز ناله و زاری ، نیایش و ستایش ، ذکر دعا و اوراد و سر تعظیم و تکریم بر آستان مرشد و پیر خود سائیدن ،به مرتبتی دست یافتی که استاد بزرگ و مرشد او دل به رحم آمدی و رضایت دادی که یک راز از هزار راز ناپوشیده جبال الوند را بر او باز گويد . 

ايشان بعد از شنيدن سخن استاد به فكر فرو رفتي و با خود زمزمه ها نمودي . و تصميم بگرفت تا هر روز اوامري صادر فرمايد

رئيس الگروه  بعد از مشورت با حكماي علم جبال ، تيليفون همراه ورداشتي و اوامر ذيل را صادر فرمودي تا عوام الناس را از گمراهي بيرون بيآوردي .

شنبه: هر کس از رعايا كه قصد عزيمت به بلاد همدان را دارد به اينجانب اطلاع واصل نمودي .

يکشنبه: من از الآن الی قيام يوم الدين به شما  امر ميكنم  كه بعد از دريافت پيامها و اوامر به من اطلاع داده  تا  بدانم چند نفريد.

دوشنبه: امر مينمائيم به صغير و كبيرتان  كوله ، كيسه و طعام  از اهم  ملزومات است . هيچيك از رعايا فراموشش ننمايد . والا شخص خاطي اخراج و  بايد جلوی قبله عالم  تعظيم نموده و دوهزار بار دست مبارکش را ببوسد.

سه شنبه: اي جماعت  آب نيز از اهم ملزومات است .

چهار شنبه: رئيس الگروه  درشكه بزرگي از براي سفر آماده نمودي و براي بازيد آن به گاراژ رفت  . وبا خوشحالي به همگان اطلاع دادندي كه فردا  7 صبح  در محل استراحتگاه درشكه چي ها اجتماع كنيد و هر كس اوامر را جدي نگيرد او را در حياط عمارت خوابانده به پشتش شلاق بزنند و به جای تشرف به مزار عرفا و فلاسفه  وی را مجبور مينمائيم به جنگل كارا و سربند و دربند رود .

پنجشنبه : ساعت شش از دسته گذشته، رفتيم اطراف دايره معظم آزادي که يکی از عمارتهاي  محيرالعقول بوده و هر کس از بلاد مختلف به اينجا وارد شده مي رود آن را زيارت می نمايد. رئيس الگروه  در وسط صالون گاراژ ايستاده تا همگان او را بيابند و بعد از رسيدن آخرين نفر و پيوستن به جماعت شيخ با دست راست ، سمت چپ را نشان داد و همه را به سوي مركب هدايت نمودي .

بعد از سوار شدن به مركب  جمله خلايق شروع كردندي به شيرين كاري ، ولي گويا صاحب مركب  يعني همان درشكه چي پخش انواع آهنگ فرنگی و طرب انگيز و نمايش افعال قبيحه و اطوار فرنگی و نشان دادن عکس هر کس ديگری را ممنوع كرده  بوده  و ميگفت سيستم صوت خراب است . ايضاً

بعد از طي مسافتي زياد و طولاني  و دور شدن از بلاد تهران  ، درشكه كنار كاروانسرايي متروك توقف كرد، جهت قضاي حاجت و رفع خستگي كاروانيان و بعد از اندكي ، كاروان دوباره به راه افتاد . رئيس الگروه  بعد از حركت درشكه چندين بار بوسيله دستان مبارك و چرتكه ديجيتال رعيت را شمارش كردند و  فرمودند: آيا در اين مدت سارقين و اجانب به ما حمله ور شدند و يا در مركب اتفاقي  رخ داده و شما خبر داريد و به ما خبر نداديد؟ عرض کرديم: کور بشويم اگر خبر داشته باشيم و به شما نگوئيم. فرمودند: پس چرا يكي از كاروانيان نيست . همه رجال و نسوان شيون سر دادندي و رئيس الگروه  خود را از مركب پائين انداختي و با سرعت به سمت كاروانسرا هجوم نمودي  . (در اين موقع جماعت به هم نگاه كردندي و بر شجاعت رئيس غبطه خوردندي) في الحال رعيت جا مانده به علت نداشتن ساعت و برحسب عادت ، وقت را فراموش كرده و ساعت 10 صبح درحال انجام فريضه ظهر و عصر بود . رئيس الگروه  وقتي او را ديد ، اشک شوق افشانده و بقاعده يک ساعت به سجده رفته، خوابش برد.

سپس مركب دوباره به راه افتاد و بالاخره كاروان در هنگام ظهر به مقصد رسيد و بلا درنگ كاروانيان  از براي صرف اطعمه به كنار مزار شيخي رفتند كه مي گفتندي از اولياء بوده و سراينده اشعار روان و نامش باباطاهر. جماعت بساط خود  پهن نمودي و پنجه در نان  و اشكنه فرو بردي  و چاي داغ  و اشربه مي بلعيدي .

در اين هنگام والده گرامی ما از طهران تيليفون فرموده، با شعف و شادمانی خبر داد که طياره آقاجواد، عموزاده ما از مشهد بلند شده و بدون اينکه با طياره های ديگر تصادف نمايد يا با طيور و پرندگان برخورد نمايد يا داخل عمارات طويل برود و يا به کوه اصابت نمايد يا دچار احتراق شود و يا به جای تهران به بغداد مسافرت نمايد و يا موقع فرود لاستيک آن آتش بگيرد، در طياره خانه مهرآباد فرود آمده و آقاجواد صحيح و سالم به طهران وارد شد.  الحمدلله

باري رعايا بعد از صرف نهار و اطعمه از طرق معمول كه همان پاي كوه و گنج نامه باشد به سمت پناهگاه ميشان حركت نموده و بعد ازظهر بدانجا رسيد  . رئيس الگروه  بعد از آنكه انگشت مبارك خود را در دهان خيس كرده به سمت بالا برده و بعد از مدتي كه به آسمان خيره شده بود  هوا را ناخوش ديد و  دستور داد  اطراق ميكنيم  و  خلايق بعد از گذاشتن اثاب و اثاثيه خود در پناهگاه ، هر يك به طرفي رفتندي  و تا هنگام شام چرخ ميزدندي .  پناهگاه ميشان محل اطراق كاروان مكان خوب و مجهزي بود و نياز به خسبيدن در بيرون از پناهگاه نبود .

 رئيس الگروه فرمودند : وعده ما  فردا ساعت پنج صبح به سمت قله و همگان هل هله كنان تا پاسي از شب زدند و خوردندي و مشغول شادماني بودندي .  و بعد از آن فقط حاج مهدي غيور  معروف به زمرد ، به تنهايي در بيرون  خسبيد . خدايش اجر دهد .

طبق قرار رئيس الگروه  البته كمي با تاخير به خاطر بهبود هواي جو  صبح زود حركت  به سمت جبال الوند آغاز گرديد .  البت با جلوداري و ارشادات مجتبي زينال الدوله (حفظ هم اله) . وبعد از قريب به دوساعت تمامي رعيت  به حول و قوه الهي و با درايت رئيس الگروه و مشاورين هيفده گانه اش همه كاروان به بالاترين نقطه جبال رسيدندي و بعد از چندي بخاطر سرماي شديد و طوفان و بوران و ريزش برف ، عزم به پائين نمودي  و به هنگام ظهر در كنار مزار شيخ ابو علي سكني گزديدي و بساط سور سات به راه انداختي و مطابق وعده بعد از ظهر به سمت بلاد تهران حركت آغاز كردي  .     

در بين راه يكي از ضعيفه ها بخاطر كاهش شمار مرگ و مير و حفظ جان خلائق شروع به ايراد سخن كردي و در باب رعد و برق و طرق نجات از آن سخن بسيار

نHk

گفتي و توصيه موكد داشتي كه به هنگام بروز رعد و برق از كليه آهن آلات و اجناس مشابه فاصله گرفتي و همچنين از مناطق بلا خيز دوري گزينيد . رعيت به خاطر آگاه شدن از خطر  رعد و برق  و حفظ جان خود سوالات زيادي داشتي و او فقط به بعضي از آنها كه صلاح مي دانست پاسخ مي داد . بالاخره كاروان جبال الوند به هنگام اول شب جملگي صحيح و سلامت به موطن خود رسيدند . و رعيت بعد از رسيدن جملگي فرياد ميزدند  "شمشيري دوست داريم شمشيري دوست داريم"   .  الحال ديگر هيچ خبری نداريم، در سبعه آتيه مجدداً راپورت مکتوب خواهيم نمود.       

دوم ربيع الثاني سنه 1429  مطابق با 20 اردوبهشت يكهزار سيصد و هشتاد و هفت خورشيدي  - ميرزا محمود خان کاتب

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 17 تیر1387 و ساعت 11:55 |
 

عکسهای بالا از یک موقعیت و مربوط به مسیر صعود به قله ارفه (ارفع) واقع در جاده فیروزکوهه که توسط بنده و جناب زمردی  در تاریخهای۹ آذر ۸۶ و ۳۱ خرداد ۸۷ گرفته شده خوشحال می شیم نظر خودتونو در موردش بنویسید

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 20:58 |

آفتابِ فهمیدن

از افق دور و مبهمی در روح طلوع می­کند .

و نهر سپیده­ی صبحِ یک معرفت ،

طلوع آفتاب یک نوع حکمت ،

یک نوع عرفان ، دریافت و یا بینایی

از پسِ قله­ی کوهی ،

در صحرای بی­پایان و اسرارآمیزِ " ولایت جان"،

جاری می­شود ...

و قطره­ها کمکم ، جویبار

و جویبارها اندک اندک ، نهر

 ونهرها رفته رفته ، دریا می­شوند .

و آدمی را از درون ، غرق می­کنند .

آفتاب آگاهی

گرمای روشن آشنایی

-                                                                                      - همچون حلول آرام و مستمر "فردا " در جان " امشب "،

همچون ورود پنهانی و پیوسته­ی بوی بهار

که در دماغ اسفند ماه می­پیچد -

پاره­های سیاهی جهل و دامنه­های یخ­گرفته­ی زمستانی

در سرزمین  روح می­راند و می­گدازد .

و این " تغییر فصل"، آغاز دارد ، اما بی­پایان است .

در این دنیا آفتاب همواره در سرزدن است .

بهار ، همواره در رسیدن

و دل ، مدام در فهمیدن !

                                      دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده توسط در شنبه 25 اسفند1386 و ساعت 18:7 |

نامه سیاتله

در سال 1855 رئیس جمهور آمریکا به سرخپوستان قبیله "دوامیش"تقاضای واگذاری و فروش سرزمینشان و سکنی در اردوگاهی را ارسال داشت. سیاتله رئیس این قبیله جواب نامه رئیس جمهور آمریکا را با  قطعه ادبی داد . در زیر قسمتی از این نامه آمده است :

رئیس قبیله بزرگ در واشنگتن خبری فرستاد ، که آرزوی خرید سرزمین ما را دارد! رئیس قبیله بزرگ حرفهایی هم از روی دوستی و نیت های خوب برای ما زده است! این لطف اوست ؛ چرا که ما می­دانیم او نیازی به دوستی با ما ندارد .

اما تقاضای او را اندیشه خواهیم کرد . زیرا که می­دانیم اگر ما سرزمینمان را نفروشیم ، شاید مرد سپید با سلاح­هایشان بیاید و سرزمینمان را از ما بگیرد .

ولی چگونه می­شودآسمان را ، گرمای زمینرا خرید و یا یه فروش رساند ؟

تصور این امر برای ما بیگانه است .

اگر ما تازگی هوا و یا زلالی آب­ها را صاحب نباشیم ، چگونه می­توانیم آنها را بفروش رسانیم ؟

کلمات من چونان ستارگانی هستند که هرگز غروب نخواهند کرد ، هر قسمت این سرزمین برای خلق من مقدس است .

هر درخشندگی و برق برگ­های کاج ، هر ساحل ماسه­ای ، هر مه در جنگل­های تاریک ، هر روشنی ،

زمزمه کوچکترین حشرات ،

در اندیشه و تجربیات خلق من مقدس است .

هر شیره­ای که در درختی شکل می­گیرد ، حامل خاطرات مرد سرخ است .

مرده­های مرد سپید ، سرزمین زادگاهشان را فراموش کرده­اند.

هنگامی که می­میرند ، در زیر ستارگان تجزیه می­شوند ؛ اما مردگان ما این زمین باشکوه را فراموش نخواهند کرد .

زیرا که زمین برای مرد سرخ مادریست .

و ما تمامی سهمی از او

 و اوتمامی سهمی از ماست .

خوشبوترین گل­ها خواهران ما هستند .

آهو، اسب ، عقاب بزرگ ، برادرانمان.

صخره­ای ترین قله­ها

زیباترین بیشه­ها

گرمای بدن اسب­های کوچک

و گرمای بدن انسان­ها

همه و همه به خانواده­ای بزرگ تعلق دارند .

یک امر را ما خوب می­دانیم ، خدای ما خدای شماست ، و این خاک برایش مقدس می­باشد .

حتی مرد سپید هم نمی­تواند از سرنوشت نهایی سرباز زند .

شاید واقعاً ما با هم برادریم ؟

خواهیم دید .

خواهیم دید .

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1 اسفند1386 و ساعت 13:40 |

گزارشی از برنامه کويرمرنجاب

گروه کوهنوردی دانشکده مهندسی پليمر

بهمن ماه 1385

(از زبان يکي از شرکت کنندگان)

 

کويرمرنجاب درشمال شهرستان آران وبيدگل ازتوابع شهرستان کاشان دراستان اصفهان قراردارد.اين کويرازشمال به درياچه نمک آران وبيدگل ،ازغرب به کوير مسيله ودرياچه نمک حوض سلطان وحوض مره ،ازشرق به کويربند ريگ وپارک ملي کوير وازجنوب به شهرستانهاي  آران وبيدگل محدودمي شود.

ارتفاع متوسط کويرمرنجاب از سطح آبهاي آزاد درحدود۸۵۰ متر مي باشد.قسمت عمده اين کوير پوشيده از تپه هاي شني وريگزاراست.اين منطقه از نظر پوشش گياهي بسيار غني وبيشتر شامل گياهان شور پسند از جمله درختهاي گز وتاق وبوته هاي قيچ است.

پوشش جانوري منطقه بدليل وجودآب وغذاي فراوان غني است .از جمله حيوانات اين منطقه مي توان به گرگ، شغال، کفتار، روباه شني، گربه شني، بزمجه، آفتاب­پرست، انواع مارمولک، مار، عقرب، تيهو، عقاب، شاهين و...اشاره کرد درسال اخير يک جفت پلنگ نيز در منطقه مرنجاب مشاهده شده است . 

برنامه بازديد از کوير مرنجاب با سرپرستي آقاي دانيال روياني و حضور 23 نفر 19 تا21 بهمن ماه 1385 اجرا شد که 15نفرايشان رابانوان و8 نفر را آقايان تشکيل مي دادند. 

قرار بود فارغ از سر و صداي زندگي شهري جمعه اي متفاوت را در دل کوير تجربه کنيم. شايد اين اولين باري بود که هر يک از ما در خانه اي با اين قدمت و پيشينه صبحانه مي­خورديم.  در حين خوردن ناگاه به اين فکر کردم شايد فکر چنين لحظاتي را هيچگاه نکرده بودم . با اينکه نمي­دانستم چگونه انسان­هايي در اين مکان روزگار گذرانده­اند، اما از اينکه شايد در جاي گذشته آنها بودم احساس خوبي داشتم.

بعد از صرف صبحانه  از خانه "طباطبايي­ها" به سمت کوير حرکت کرديم. با ميني­بوسي که از قبل هماهنگ شده بود حرکت به دل کوير را آغاز کرديم. کوير با آن وسعت بيکران و بوته هاي خار و گلهاي خشک شده طلايي رنگ که تا دور دستها کشيده شده بود، براي اکثر اعضاي گروه بديع و تماشايي بود.

ايکاش زودتر به اينجا آمده بوديم، پيش از طلوع آفتاب تا لا­اقل طلوع خورشيد در کوير را از دست نداده بوديم. ديده بوديم که خورشيد سرخ و نارنجي از انتهاي افق سر بر مي آورد و تنها لحظه اي امان مي دهد تا با چشم غير مسلح به تماشايش بنشينيم. 

مقصد اوليه کاروانسراي مرنجاب بود، هر از گاهي از ميني بوس پياده مي­شديم و راهنما  توضيحاتي راجع به کوير و آنچه در کوير بود  ارايه مي­داد که در نوع خود جالب بود. مناظر اطراف زيباتر و زيباتر مي­شد. به جز بوته هاي خار، تپه ماهورها با آن فراز و فرود آرام و انحناهاي کوتاه و بلندشان ديگر چشم اندازهاي کوير را تشکيل مي دادند.

از دور مي شد كاروانسراي عهد صفوي (مرنجاب) را ديد و چند ماشين و چند توريست که آمده بودند زيبايي زندگي را در پهناي کوير لمس کنند.

فضاي کاروانسرا با خاطره  کاروانسرا ،زنگ شتر و صداي غازهايي که  اينک بر حوض آب شيرين مجاور شنا مي کردند براي همه اعضا جالب بود. 

در جاده اي منسوب به جاده ابريشم راهي دل کوير شديم. وسايل اضافي را در ماشين باقي گذاشتيم، اندکي آب، لباس گرم و کمي خوراکي براي يک راهپيمايي سه ساعته کفايت مي کرد. انگار بر کوير باران باريده باشد و اين­گونه  راه رفتن کمي سخت به نظر مي رسيد. هر کس مي توانست رد پايي روي زمين باقي بگذارد. 

آرام آرام در دل درياچه نمک پيش مي رفتيم.  گرفتن چند عکس يادگاري در حين مسير وقت زيادي نمي­گرفت. دقايقي را در تنهايي و خلوت کوير سپري مي­کرديم.  برخي با هم از زيبايي کوير مي­گفتند. تصوير مات و بدون تحرک درياچه انسان را از زمان و مکان به جايي در بي مکان و بي زماني فرو مي برد. همه چيز در رکود و سکوت بود و وزش آرام و هوهوي گوش نواز باد تنها نشانه زندگي در آن برهوت منجمد به نظر مي رسيد. ناخودآگاه به ياد شعر زيباي فريدون مشيري مي افتم و صداي گرم استاد شجريان كه به زيبايي تمام اين شعر را جاودانه كرده است  :

 

بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه‌هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيـــــــــد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه‌ها و دشتها
خوش به حال لاله‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب

نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

اي دل من گرچه دراين روزگار
جامه رنگين نمي‌پوشي به كام
باده رنگين نمي‌نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مِي كه مي‌بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

 

و اين سه خط را با خود تكرار ميكنم :

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

 درياچه اي تنها به عمق چند سانتي متر و وسعتي سپيد که به سرزمينهاي يخ زده شبيه بود و در آن دورها در انعکاس محوي از جزيره سرگردان بر سطح کريستال هاي نمک گم مي شد. برخي با پاي برهنه، برخي جوراب به­پا و برخي با کفش و دمپايي به حرکت ادامه مي­دادند. به جزيره سرگردان رسيديم.  جزيره سرگردان مکان صرف ناهار شد.  زيبايي اين جمعه هر لحظه کامل و کاملتر مي­شد.

 پس از اندکي استراحت بايد به محل شروع حرکت در کوير مي­آمديم. بازگشت را شروع کرديم و انگار هر لحظه دلتنگ­تر مي­شدم از بازگشت. به تپه ماهورها و رمل­ها رسيديم. راهپيمايي بر تپه ماهورها اما تجربه متفاوتي بود. ردپاي  عبور يک کفش­دوز و مسير فرار خرگوش و تعقيب يک روباه را هم مي شد با چشم دنبال کرد. دانه­هاي کوچک شن در هوايي سرد و زمستاني، گرماي مطبوعي را در خود ذخيره کرده بودند. بعضي ها چند قدمي بدون کفش بر اين شن ريزهاي قهوه اي راه رفتند و چند بازي براي تقويت و آشنايي با حس جهت يابي انجام دادند.  از اين خوشحال بوديم که لا­اقل غروب زيباي خورشيد را در کوير مي­بينيم. دوربين­ها همه منتظر اين صحنه بودند. حتي کسي که انطرف­تر از ساعتي قبل منظره غروب را تصوير برداري کرده بود.بانزديک شدن به ساعت رفتن ،زمان رفتن آرام آرام نزديک مي شد و بايد راهي کاشان مي­شديم. با کوله­باري از خاطرات به ياد­ماندني از سرزمينهاي خشک اما زيبا. خداحافظي از کوير را با شب و ستارگانش تمام کرديم.

با تشکر از تمامي اعضاي گروه، ميهمانان، سرپرست برنامه و راهنماي گروه که در کمال هماهنگي براي اجراي به يادماندني اين برنامه کوشيدند.

احمد­ علی

 

                    

 

+ نوشته شده توسط هیات رئیسه گروه در سه شنبه 6 آذر1386 و ساعت 23:56 |

 

سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودا بود و برابر اين هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکيمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستجوی نور.

 

 حکيم سينه ای گشاده داشت پذيرای روشنی و راهبه، بال هايی ظريف و زلال داشت برای عبور آفتاب. دست درخت در جستجوی سوالی بود، سينه کوه و بال سنجاقک نيز. سنجاقک می خواست بداند اين باغ از کی است و سرانجامش چيست؟سوال درخت هم همين بود و پرسش کوه نيز.

 

*

دست درخت در جستجوی سوالی بود، سينه کوه و بال سنجاقک نيز.

سنجاقک می خواست بداند اين باغ از کی است و سرانجامش چيست؟سوال درخت هم همين بود و پرسش کوه نيز.

سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد.

درخت، قرنی به سوالش انديشيد اما جوابی نيافت جز بهت، پس خاموشی برگزيد.

و کوه نيز هزاران سال پرسيد و پرسيد و پرسيد اما پاسخی جز پژواک حيرت نيامد، پس او نيز صبورانه و خاموشانه حيرتش را تحمل کرد.

*

انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه وسنجاقک.

سوال انسان نيز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسيد و چنان آن را به هياهو و غوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پير را نگه نداشت.

خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی يک پرسشيد اما تنها انسان است که سوالش را اين گونه بلند و بی محابا می پرسد. او را ببخشيد که جهان را اين همه به پرسش می آشوبد.اما پرسيدن های او شور اين جهان است. وهر چند پاسخی ز حيرت نيست اما جهان بی شور و خروش پرسش، چندان هم زيبا نيست. از او بگذريد شايد او نيز چون شما روزی مقام خاموشی را دريابد.

*

انسان گذشت و سکوت درخت و کوه سنجاقک را به خنده گرفت. آنها هيچ نگفتند و تنها نگاهش کردند.نگريستن آموزگاری دانش آموزش را !

                    

                                                                                                          عرفان نظرآهاری

 

 

+ نوشته شده توسط در شنبه 3 آذر1386 و ساعت 18:44 |

 

یک روز رسد غمی به اندازه کوه ،

 یک روز رسد نشاط اندازه دشت ،

افسانه زندگی­چنین است عزیز

 در سایه کوه باید از دشت گذشت ...

 

 

 

کوه ، بالاترین جای زمین و جای به هم رسیدن آسمان و زمین است . کوه در میان دنیاست . از کوه به عنوان نمادی محوری و مرکزی ، گذر از مرحله به مرحله دیگر و هم نشینی با خداوند برمی­آید . کوه برای آدمی مفهوم « بلندی » دارد . به گفته­ی  « میرچا الیاده » بلندی واژه­ای است که به خودی خود دسترسی به آن وجود ندارد و وابسته به نیروهای برتر از انسان است تا جایی که بلندی نیایشگاه­ها از همین مفهوم سرچشمه می­گیرد آن که با آیینی ویژه از پله­های نیایشگاه­ها بالا می­رود ، دیگر یک انسان معمولی نیست .

کوه یک نیایشگاه طبیعی و شاید نخستین نیایشگاه انسان باشد . پس از آن هم نیایشگاه­ها بر بالای کوه­ها ساخته شدند .

کوه­ها در دین­ها و باورهای گوناگون جایگاه ارزشمندی داشته­اند : پیامبر اسلام در بالای کوه و در غار حرا پیام خدایی را شنید . موسی ده فرمان خداوند را در کوه سینا دریافت کرد . کوه جایگاه پیام اهورامزدا به اشوزرتشت است . در باور یونانیان باستان زئوس خدای خدایان یونانی و فرمانروای آسمان­ها برفراز کوه از مادر زاده شد .

از اینها گذشته ، در تاریک و روشن صبحگاحان بیدار شدن و به امید دیدن زیبایی­های طبیعت کوله­بار بستن از آب چشمه­ها و جویبارها نوشیدن ، در کنار دوستان در صفی طویل گام برداشتن ، زمزمه جویباران را شنیدن ، بر روی سبزه­های تازه رسته گام برداشتن و با آوای پرندگان هم صدا شدن لذتی است وصف ناپذیر ...

بر بلندی قله ایستادن لذت است ، پیروزی اراده بر سختیها و راحت­ طلبیها ، دیدن عظمتی است که انسان در پیدایش آن هیچ نقشی نداشته است .

در پایان ، این متن زیبا از حضرت مولانا را تقدیم می­کنم به تمام دوستان عزیزم . به امید دیدار شما در کوه ...

... حاصل آن است که عالم بر مثال کوه است . هر چه گویی از خیر و شر از کوه همان شنوی . واگر گمان بری که « من خوب گفتم ، کوه زشت جواب داد » ، محال باشد که بلبل در کوه بانگ کند ، از کوه بانگ زاغ آید یا بانگ آدمی یا بانگ خر ...

 

 

نویسنده : محمدرضا شمشیری

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 16:22 |

سایه شدم ، و صدا کردم:

کو مرز پریدن‌ها، دیدن‌ها؟ کو اوج «نه من»، دره «او»؟

       و ندا آمد: لب بسته بپو.

مرغی رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.

       و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد!

دستم در کوه سحر «او» می‌چید، «او» می چید.

       و ندا آمد: و هجومی از خورشید.

از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر.

       و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!

آوازی از ره دور: جنگل‌ها می‌خوانند؟

       و ندا آمد: خلوت‌ها می‌آیند.

و شیاری ز هراس.

       و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد!

«او» آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم:

       و ندا آمد: پرها هم.

 

سهراب سپهری

از طرف ممد

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 12:42 |

پنداشتی،

 

 چون کوه، کوه خامش دمسردم؟

 

بی درد، سنگ ساکت بی دردم؟

 

- نی؛

 

        قله ام،

 

                 بلندترین قله غرور.

 

 اینک درون سینه من التهابهاست.

 

هرگز گمان مبر،

 

                   شد خاطرات تلخ فراموشم

 

هرچند

 

          نستوه کوه ساکت و سردم

  - لیک

      

                     آتشفشان مرده خاموشم.

                                  

         شعر از حمید مصدق

    از طرف ممد

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت 21:21 |
«تو را، يك سخن بگويم!:

ــ اين مردمان، به «نفاق»، خوش‌دل مي‌شوند، و به «راستي»، غمگين مي‌شوند!

او را گفتم:

ــ مرد بزرگي، و در عصر، يگانه‌اي!، خوش‌دل شد، و دست من گرفت، و گفت:

ــ مشتاق  ] تو [ بودم، و مقصر بودم!

و پارسال، با او راستي گفتم، خصم من شد، و دشمن شد. عجب نيست اين؟!

با مردمان، به نفاق مي‌بايد زيست، تا در ميان ايشان، با خوشي باشي! ...

ــ راستي آغاز كردي؟!

ــ به كوه و بيابان بايد رفت!»

(مقالات شمس )

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 12:32 |
 

 بسوی کوه

                بسوی قله های باشکوه

                                 بسوی آبی سپهر

                                              به راه زر نشان مهر

چو آرزوی ما

هوا

خوش است و پاک

به روی قله ها

تن از غبار تیرگی رها

                        برآ چو جان تازه بر بلند خاک

همیشه بر فراز

همیشه سرفراز

                                                       

       شعر از فریدون مشیری

                                                              تقدیم به همه دوستان

                                                                       ممد

 

+ نوشته شده توسط در شنبه 30 تیر1386 و ساعت 18:15 |

موسیقی در کوهستان

 

 

  

گذشته از الهام بخش بودن کوهستان میتوان به استفاده از موسیقی در کوهستان اشاره کرد که بنوعی در فرهنگ انسانهائی که با کوهستان در تماسند جای گرفته بعنوان مثال میتوان به فرهنگ موسیفی در میان شبانان اشاره کرد که فضائی مخصوص بخود را دارا میباشد و از سازها، نغمات و ترانه های خاصی استفاده میگردد که بی شک الهام گرفته از فضای کوهستان میباشند.

 

اما در ورزش کوهنوردی با توجه به اینکه غالبا کوهنوردان از عاشقان و شیفتگان کوهستان و طبیعت میباشند نیز هنر موسیقی و شعر جایگاه خاصی را دارا میباشد که به اشگال مختلفی میتوان از این هنر متعالی استفاده کرد:

 

شکل نخست – با توجه به تاثیر گذار بودن موسیقی بر انسان میتوان در صعودهای دشوار در حین حرکت با استفاده از سرودها، ترانه ها و اشعار متناسب عشق امید و اراده را در آنها تقویت نمود. خصوصا اگر ریتم آهنگها با وزن قدمها و گامها( سر قدم) تنظیم گردد( بمانند هماهنگی ریتم و حرکت پا در رژه سربازان).

 

شکل دوم - در استراحتهای کوتاه و بلند که در هنگام خستگی میتوان با استفاده از موسیقی انرژی تحلیل رفته را به اعضای گروه باز گرداند . خوشبختانه در فرهنگ کوهنوردی و در مراسم فتح قله این امر کاملا مرسوم است و سرود ای ایران اثر مرحوم روح الله خالقی همواره خستگی را از تن بدر کرده و عشق به ایران و طبیعت آنرا در وجودها بیدار میکند که این احساس زیبا را تمام کوهنوردان تجربه نموده اند.

 

در این موارد میتوان از سازهائی که قابلیت حمل و نقل دارند نیز استفاده کرد که تاثیر آن بسیار چشمگیر است. ناگفته نماند بعضی سازها بدلیل رنگ وطنین خاصی که برخوردارند حتی در برخی کتابهای ارکستراسیون (سازشناسی) بعنوان ساز طبیعت نام برده شده اند که از جمله میتوان بساز نی و هارمونیکا (ساز دهنی) اشاره کرد.

 

شکل سوم – در هنگام استراحتهای طولانی مثلا شب مانی ها در کوهستان و ساعات فراغت است که میتوان بدور یکدیگر و شاید دور آتش، شبی بیاد ماندنی و خاطره انگیز را تجربه کرد و از تاثیرات معنوی موسیقی استفاده های عمیق تری برد و برای حرکت صبح نیروی روحانی را ذخیره نمود.

 

اما نکته ای که قابل تامل و تعمق میباشد استفاده صحیح از موسیقی است بگونه ای که هم نوع موسیقی و اشعار متناسب با فضای کوهستان و ورزش کوهنوردی انتخاب گردد چه که بسیارند موسیقی ها و اشعاری که شاید بتوان بعنوان توهین به قداست طبیعت و مرام کوهنوردان از آن استفاده کرد.

 

و نکته دیگر حفظ تعادل در استفاده از موسیقی میباشد که اگر بیش از اندازه باشد میتواند اثری کاملا معکوس بر اعضای گروه داشته باشد وسبب کسالت و سر درد بشود و حتی به آلودگی صوتی مبدل شود چه که زیبا ترین موسیقی در خود طبیعت نهفته است . و با توجه به رعایت حقوق سایرین که شاید بخواهند از موسیقی مستور در طبیعت استفاده کنند باید از افراط و تفریط در استفاده از موسیقی پرهیز نمود.

 

برگرفته از:شبی بر فراز کوه عریان

  گرد آوری ممد     

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 6 تیر1386 و ساعت 15:47 |
حاصل آن است که عالم بر مثال کوه است ،

هر چه گویی از کوه همان شنوی و اگر گمان بری که من خوب گفتم ، کوه زشت جواب داد محال باشد که بلبل در کوه بانگ کند و از کوه بانگ زاغ آید یا بانگ آدمی.

 پس یقین دار که بانگ خر کرده ای

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 5 تیر1386 و ساعت 18:13 |